|
1 |
|
4
5 |
|
6 |
|
8
9
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
31
32
33
34 |
|
35
36
37
38
39
40
41
42
43
44
45
46
47
48
49
50 |
|
51
52
53
54
55
56
57
58
59
60
61
62
63
64
65
66
67
68 |
|
69
70
71
72
73
74
75
76
77
78
79
80
81
82
83
84 |
|
85
86
87
88
89
90
91
92
93
94
95
96
97
98
99
100
101
102
103
104
105
106
107 |
|
108
109
110
111
112 |
| هایپر مدیا | مرکز جامع خدمات رسانه ها / نگارش روزنامه |
|
|
|
اندازه فونت |
|
پرینت |
|
برش مطبوعاتی |
|
لینک خبر | جابجایی متن |
|
نظرات بینندگان |
گفت و گو با "شهرزاد بهشتی" شاعر واز دوستان نزدیک مرتضی آوینی در دانشکده هنرهای زیبا
تمام بي تابيهاي آويني
شهرزاد (میرمیران)بهشتي، متولد 1325 فارغالتحصيل رشته تئاتر از فرانسه است. او دوره ليسانس خود را در دانشكده حقوق دانشگاه تهران در حالي طي كرده كه شهيد آويني در دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران، مشغول به تحصيل بوده است و به واسطه ارتباطش با دانشكده هنرهاي زيبا و دغدغههاي هنري در فضاي دانشگاه از دوستان صميمي مرتضي آويني محسوب ميشده است. از او، مجموعه شعرهای گوناگونی با عناوین پيوست شماره يك ،ضرب فضا، سوی مدار سحر، شان اندیشه، منتشر شده است. شهرزاد بهشتي را با زحمت در اصفهان پيدا كرديم تا از خاطرات دوران دانشجويي خود با آويني بگويد. كجا با آويني آشنا شديد؟ سال 43 وارد دانشگاه شدم. آويني سال 44 وارد دانشگاه شد. من دانشكده حقوق بودم و او دانشكده معماري درس ميخواند و همسر من همراه با او دو سال زودتر از ما وارد دانشگاه شده بود و در دانشگاه معماري درس ميخواند. دورهاي كه ما وارد دانشگاه شديم دوره افول رژيم شاه بود و انقلاب در حال رشد كردن بود. دوران خيلي سخت و در عين حال شكل دهندهاي بود. جوّ دانشگاه نيز جوّي بود كه هم خيلي خوبها و هم خيلي بدها آنجا بودند و حركتها و جريانهاي مثبت و منفي در بين دانشجويان وجود داشت. يادم هست كه اوج جنبشهاي چريكي بود و دانشجوها به بهانههاي مختلف، راهپيمايي ميكردند و اكثراً جهت اين حركتها عليه رژيم حاكم بود و هيچ آرامشي وجود نداشت و به گونهاي سيستم تعليماتي، پرورشي و حتي ذهني جوانان آشفته بود.
آويني قبل از انقلاب و دوران دانشجويي چه ويژگيهايي داشت و چه حالات فردي، شخصي و روحي در او ميديديد؟
آويني اين دوره، يعني بعد از انقلاب با آويني قبل از انقلاب كاملاً متفاوت است. اما از همان دوران آدمي بود با روحي بسيار حساس و بالاتر از يك فرد هوشمند. چرا كه حساس بودن يك روح، فراتر از هوشمند بودن است. حساسيتهاي روحياش در اوج بود. دقيقاً آويني از همان تيپهايي بود كه به شكل وحشتناكي هيجان و به همان اندازه استعداد داشت.
بچههاي دانشگاه، خيلي دوستش داشتند و او هم براي همه احترام قائل بود و با همه دوست بود. آدم ناشناختهاي نبود، چرا كه اصلاً نسبت به بچهها بيتفاوت نبود. بسيار انسان بود. آدمي بود كه نسبت به مسائل هم دورهايهاي خودش بيتفاوت نبود.
آيا دوران دانشجويي جهتگيريهاي سياسي و عكسالعملهاي اجتماعي از او ميديديد؟ و آيا در اين باره فعاليتهايي ميكرد؟
آويني جهتهاي سياسياش را بعد از انقلاب مشخص كرد و قبل از انقلاب به دنبال راهحلهاي شخصي ميگشت. نسبت به حركتهاي اجتماعي، سياسي و حتي چريكي هيچ عكسالعملي نداشت. البته هيجان زده بود ولي من معتقدم خيلي بعد از انقلاب شكل گرفت. او ميخواست شخصاً وبا جستوجوي فردي و بدون وابستگي به حركتهاي اجتماعي راهش را پيدا كند. زيگزاگهاي او نيز در اين مسير، با اشتباهاتي رو به رو بود و آنها اصلاً مهم نيست. مهم اين بود كه او ميخواست خودش برسد و راه را پيدا كند. پس اساساً حضور در تشكلهاي سياسي و اجتماعي و پيگيري آنها اصلاً مسئله و دغدغهاش نبود.
چه مسائلي توجهش را بيشتر جلب ميكرد؟
هنر به معناي واقعي، مسئله اصلي آويني بود. چه در معماري، چه در ادبيات و ديگر حوزهها. در همان دوران نيز جنبههاي فكري و فلسفي، فلسفه هنر و خود هنر براي او مهم بود. در دانشكدهها يك كافه تريا وجود داشت كه مركز اجتماع ما بود و آدمهايي كه آنجا جمع ميشدند، خواه ناخواه يكديگر را پيدا ميكردند و ناخودآگاه آنها كه مسائلشان مشترك بود، به هم نزديكتر ميشدند. آويني هم آدمي بود كه كنكاش و جستوجوگري در مسائل ادبي و هنري برايش مطرح بود. در آن دوران يك چيز واضح بود كه آويني اصلاً آدم معمولي نبود و پيچيدگيهاي روحي خيلي پرباري داشت. من با او گفتوگوها و صحبتهاي فراواني داشتيم. شايد بيشتر با محوريت هنر و گاهي بر سر پيدا كردن راهحلهاي فردي و اجتماعي.
امروز كه فكر ميكنم انگار كه ميخواست از زمين جدا شود. من وقتي سير تمام بيتابيهايش را نگاه ميكنم، ميبينم كه نميخواست ساده و راحت برسد و در همين قالبهاي ساده باقي بماند. ذهن من يا همه دوستانش با رگههاي ذهني او تفاوت داشت. واقعاً انگار قصدش غيرمادي شدن بود و اين در همان دوران هم بروز و نمود داشت، واقعيتش اين است كه در همان دوران هم رگههاي معنوي در او وجود داشت.
آيا ميشود دورهبندي خاص براي مرحله دانشجويي زندگي آويني قايل شد؟
يك دوره از آغاز ورود او به دانشگاه بود و در اين دوره بيشتر در فضاهاي هنر و حرفهاي هنر بوديم و فكر و روح او بيشتر در همين فضاها سير ميكرد. از سال 47 كه من سال چهارم دانشگاه بودم، احساس ميكردم كه آويني تغيير كرده است و راههاي ديگري را جستوجو ميكند. يعني به دنبال راه حلهاي روزمره نبود. از همان سالها بود كه احساس ميكرديم آويني به دنبال مسائل ديگري است كه براي ما قابل هضم نبود. بعد آرام آرام روابطمان كم شد، خيلي سرسنگين با او رابطه داشتم و از همان سالها به بعد بود مثلاً من ديگر تأييدش نميكردم. او ديگر خيلي به دنبال مسائل غيرمادي افتاده بود. انگار ميخواست خودش مسائل را حل كند.
او جرأتهاي عجيب و شگفتانگيزي داشت كه اين جرأت شايد امروز از نظر ما يك خطر جدي محسوب ميشود، و از طرفي به راحتي هم مسائل را نميپذيرفت. بعدها با حركت و اوجگيري انقلاب، انگار خودش را در انقلاب پيدا كرد و به راهحلهاي اجتماعي انقلاب رسيد؛ چون وقتي انقلاب اتفاق ميافتد، آدم را هوشيار ميكند، آگاه ميكند و به دنبال خودش ميكشد. مثلاً به قول سهراب سپهري: دست هر كودك شهر شاخه نوري ديدم، واقعاً شاخه نور را انقلاب به آدم ميدهد تا قبل از اينكه اتفاق بيفتد، آدمها در تاريكي دنبال راه ميگردند. و اينجاست كه آدمها نميتوانند قضاوت كنند.او هم آن زمان در تاریکی به دنبال راه می گشت.
بعد از انقلاب چطور؟ باز هم رابطه داشتيد؟
در فاصله 10 سال، آويني را نديدم. چون من به فرانسه رفتم و نيز ما همه فارغالتحصيل شده بوديم. در اين دوره من از فعاليتهاي شهيد آويني اطلاعي ندارم كه چگونه بوده و چه ميكرده است. بعد هم كه از فرانسه برگشتم، سال 58 بود كه يك روز با شوهرم به دفتر يكي از دوستان قديمي رفته بوديم كه اتفاقي آويني را آنجا ديديم. يادم ميآيد كه آويني گفت: ميماني تا من خانم و بچهها را بياورم شما ببيني؟ و من گفتم: حتماً. بعد او تلفن زد و خانم و بچههايش با آژانس آمدند. من براي اولين بار با خانم اميني و دختر اولش، مائده كه چند ماهش بود، آشنا شدم. همسرش هم بينظير بود و كاملاً چهرهاي روحاني داشت. پس از اين واقعه ديگر ارتباطي نداشتيم و آويني هم كه انگار در صدا و سيما مسئوليتي داشت، خيلي اطراف ما نميآمد. شايد هم وقت اين را نداشت. گاهي روايت فتح را ميديدم، روايت فتح با صداي آويني واقعاً تأثير گذار بود. من كاملاً حساسيتهاي او را در روايت فتح احساس ميكردم. آويني اگر درباره چيزي ميگفت، واقعاً آن را درك كرده بود. مثلاً اگر درباره فقر ميگفت، خودش فقر را ميفهميد. يا اگر از جبهه ميگفت، همين طور بود.
روايت فتحش خيلي عالي بود. فقط يك خبر جنگي نبود كه آدم با مسائل جنگي آشنا شود؛ بلكه ما را با مسئله انسان و آدمي در جنگ آشنا ميكرد. او صرفاً ديدگاه نظامي نداشت. در روايت فتح هم ديدگاه شاعرانه او كاملاً مشهود است. من بارها فيلم روي مين رفتن او را تماشا كردهام. احساس ميكردم آن آدم احساسي و پر اضطراب و پر استعداد، مثل يك قناري در قفس، ناگهان آزاد شد. وقتي شعر خودم را براي خانواده او خواندم، دخترش تحمل نكرد و خيلي عجيب تحت تأثير قرار گرفته بود. او رفتنش هم مثل همان دوراني كه من با او بودم، عجيب بود. ديديم روي مين رفت و كاملاً غيرمادي شد و به راحتي شجاعانه به جهان ديگر پيوست. و اين شايد همان راهحل مقدس، عالي و شجاعانهاي بود كه او به دنبالش بود.
شعري از آويني دهه چهل
شعر زير از آثار سيد مرتضي آويني در دهه 40 است كه خانم «شهرزاد بهشتي» اين شعر را در اختيار ما قرار داد: برايت گل ميآوردم برايت گل ميآوردم و با تو در اتاقي كه به رنگ چشمهايت بود ميماندم ولي ديدم كه دستم لحظهها را دور ميريزد تو شايد گريه ميكردي كه من تنهايي بيهودهاي بودم تو مثل نبض خوشبختي من آرام خواهي ماند و هرگز مرگ يك ديوانه كوچك كه دور از باغ در زندان گلدانهاي زيباي تو ميميرد تو را گريان نخواهم كرد ميخكهايي كه دور از باغ در زندان گلدانهاي زيباي تو ميميرند، ميدانند من تكرار يك تنهاييام در چشمهايي كه تمام چشمها را دوست ميدارد
شعرهاي فروغ را براي ما مينوشت
«شهرزاد بهشتي» از روحيات ادبي آويني چنين ميگويد: «آويني دهه 40 روح شاعرانهاي داشت. شعرهاي زيبايي ميسرود. همه از شعرهاي او خوششان ميآمد. ولي نميدانم چرا شعرهايش را جمعآوري نكرد. بعداً شنيدم كه شعرهايش را از بين برد. خيلي متأسف شدم. يادم ميآيد، به شعرهاي مطرح آن زمان مثل شاملو، اخوان، فروغ، احمدرضا احمدي و ديگران بسيار علاقه داشت. حتي شعرهاي فروغ فرخزاد را در كاغذي مينوشت و به ما هديه ميداد. من براي اولين بار اين شعر را از او شنيدم كه: «همه هستي من آيه تاريكي است/ كه تو را تكرار كنم/ به سحرگاه شكفتنها و رستنهاي ابري خواهد برد/ من در اين آيه تو را آه كشيدم، آه.» آويني آن زمان اين شعر را دوست داشت و ميگفت اين شعرها از زمان خود گذشتهاند. مثلاً حتي برخي شعرهاي خانم طاهره صفارزاده را هم او به من معرفي كرد. ما به وسيله آويني با خيلي از شعرها و شاعرها آشنا ميشديم. او شعرهاي قوياي ميگفت. من تعجب ميكنم چرا بعد از انقلاب شعرهايش را سوزانده. شايد هم قبل از انقلاب اين كار را كرده است.»