|
1 |
|
2 |
|
4
5 |
|
6
7
8
9
10 |
|
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
31
32 |
|
33
34
35
36
37
38
39
40
41
42
43
44
45
46
47
48 |
|
49
50
51
52 |
|
53
54
55
56
57
58
59
60
61
62 |
|
63
64
65
66
67
68
69
70
71
72
73
74 |
|
75
76
77
78
79
80
81
82
83
84
85
86 |
|
87
88
89
90
91
92
93
94
95
96
97
98
99
100
101
102
103
104
105 |
| هایپر مدیا | مرکز جامع خدمات رسانه ها / نگارش روزنامه |
|
|
|
اندازه فونت |
|
پرینت |
|
برش مطبوعاتی |
|
لینک خبر | جابجایی متن |
|
نظرات بینندگان |
تحلیل روانشناختی
شکست کمپینهای ضد اعدام در ایران
پدرام الوندی
«بهنود شجاعی اعدام شد.» اين خبر بهت روزنامهنگاران و فعالان اجتماعی ایران را برانگیخت. اعدام بهنود شجاعی به دلایل گوناگون، در ایران مهم شد. نخست اینکه، در هفده سالگی مرتكب قتل شده بود و مطابق کنوانسیون حقوق کودک، نبايد به دلیل جرمی که در کودکی مرتکب شده است در بزرگسالی اعدام شود. او متولد ۱۳۶۷ بود. دوم اینکه، وکلای او اصرارداشتند که در جریان یک نزاع جمعی و در حال دفاع از خود، با یک تکه شیشه شکسته به مقتول ضربه زده است و طبیعتاً این مسئله مصداق قتل عمد و قصاص نیست. سوم اینکه، پدر و مادر مقتول – احسان- در مقطعي رضایت خود را اعلام کرده بودند و به لحاظ شرعی و فتوای صریح آیتالله مکارم شیرازی، در صورت اعلام گذشت از سوی اولیای دم دیگر امکان بازگشت وجود ندارد. به همه اینها باید استدلالهای مخالفان حکم اعدام و فعالان حقوق بشر را نیز بیفزاییم، استدلالهایی که داستانی مفصل و جداگانه دارند و در این گفتار مجال پرداختن به آنها نیست.
داستان اعدام بهنود شجاعی به دلایلی، میان مطبوعات اهمیت بیشتری یافت و مورد توجه قرار گرفت. نخستین دلیلش این بود که رئيس فعلی و گذشته قوه قضاییه یک بار نظارت مستقیم روی پرونده وی داشتند و حکم اعدام را موقتاً عقب انداخته بودند. سال گذشته نیز، شماری از هنرمندان بنام کشور نظیر پرویز پرستویی، عزتالله انتظامی و کیومرث پوراحمد برای تأمین دیه مقتول فعالیتهایی کردند كه حتی با عکسالعمل مقامات قضایی روبهرو شدند. همه اینها اتفاق افتاد و بهنود چندین بار تا پای اعدام رفت و دست آخر، در حالی اعدام شد که پشت در زندان اوین مخالفان حکم اعدامش تا آخرین لحظه، برای قانع کردن مادر مقتول تلاش کردند و ناکام ماندند.
اعدام بهنود شجاعی از دو منظر قابل نقد و بررسی است. نخستین منظر به دیدگاه منتقدان حکم اعدام و قصاص مربوط ميشود، بحث حقوقی پیچیدهاي که اهل قضا و فعالان حقوقی سالهاست برسر آن اختلافنظر دارند. منظر دوم به سطح اجتماعی مربوط ميشود. در سالهای اخیر، کمپینهای ضد اعدام متعددی در ایران به راه افتاده است. این کمپینها معمولاً به دلیل ماهیت صلحطلبانهشان با استقبال روزنامهها روبهرو هستند. کبری، عروس بیست ساله، و یا شهلا، همسر ناصر محمدخانی، از جمله معروفترین افرادی هستند که در رسانهها به آنها پرداخته شد. نقطه اشتراک این کمپینها بیش از هر چیز، دیگر در این است که فشار خود را به جای تقبیح حکم اعدام و به چالش کشیدن دستگاه قضایی کشور- انگار که از آن ناامیدند- روی خانواده مقتول متمرکز میکنند. در بسیاری از مقالهها و گزارشهایی که مطبوعات از این کمپینها منتشر میکنند آنچه خودنمایی میکند برجسته کردن عواطف و احساسات در مورد متهم به قتل است. یکی از این گزارشها از زبان یک روزنامهنگار زن که خود به تازگی از زندان آزاد شده بود، درباره یکی از متهمان نوشته شده بود که فلانی سرشار از روح زندگی است و با عباراتی از اين قبيل وضعیت او را در حبس توصیف کرده بود. اين گزارشها به تنها چیزی که کمک نمیکنند جلب توجه خانواده مقتول به این نكته ساده است که متهم به قتل هم مانند فرزند و همسر آنها، خود قربانی بزرگتر این حادثه است: قربانی کاستیهای اجتماعی، رفاهی و فرهنگی؛ قربانی نابرابری و شرایط محیطی نامناسب، و صدها مورد مشابه دیگر. در برخی از این کمپینها آنطور که شاهد بودهایم، زیادهروی در این نگاههای نادرست و انگ زدن به خانواده مقتول این واکنش را در آنها به دنبال داردکه از ابزار «حق ولی دم» به عنوان آخرین ابزاری که در دستشان است استفاده کنند؛ وقتی از متهم به قتل به عنوان تنها قربانی حادثه قتل یاد میشود و مقتول از یاد برده میشود. عکسالعملهای مادر احسان و اینکه خود طناب دار را کشید و بهنود را قصاص کرد به نظر میرسد از همین جنس بود. او حتی جلو در زندان نیز با انبوهی از فعالان اجتماعی روبهرو شد که پسرش را از یاد برده بودند و در عین حال، طوري رفتار میکردند که گویا از او هم میخواهند از یاد ببرد. به نظر میرسد کمپینهای مبارزه با حکم اعدام در ایران نیاز دارند برای عمل کردن در سطح اجتماعی و فارغ از چانهزنیهایشان در سطح قضا، بیش از هر چیز دیگر، به جای اینکه با خانواده مقتول مثل «انگ خوردهها» رفتار کنند، فضایی ایجاد کنند که قصاص و اعدام ناشی از آن را به عملی نامطلوب به لحاظ اجتماعی تبدیل کنند. یعنی به جای اینکه منتظر قتل دیگري بمانند، به سمتي بروند که جلو یک قتل دیگر را بگیرند.
پایانی برای خانه سبز
مهدي ملك محمد
آنهايي که کودکی و نوجوانیشان را در سالهای ابتدایی انقلاب گذراندهاند، مجموعه تلویزیونی «محله بروبیا» را خوب به ياد دارند، در سالهايي كه جنگ چهرهاي غمزده به جامعه ايراني داده بود و تنها دو شبكه تلويزيوني، آن هم با ساعتهايي محدود، به پخش برنامه ميپرداختند. در اين سريال، رضا ژیان کیمیاگر بود و حمید جبلی شاگرد بیاستعدادش، فردوس کاویانی پادشاه یونانباستان بود و آتیلا پسیانی فرزندش، و اکبر عبدی هم نقش کودک اولیه را داشت. سال بعد، «محله برو بیا» به «محله بهداشت» تبدیل شد و همانقدر محبوب بود. داریوش مؤدبیان کارگردان و بیژن بیرنگ نویسنده این مجموعهها بودند و تهیهکنندهاش هم مسعود رسام بود.
ورود رسام به دنیای کارگردانی با مجموعه «همسران» آغاز شد، داستان دو زوج از دو نسل، كه الگوي ارتباطي سالمي به مخاطبان ارائه داد. رسام كه پيشتر، با تهيه مجموعه «محله بروبيا» تمايلش را به پرداختن به مسائل اجتماعي آشكار كرده بود، اين علاقه را در مقام كارگردان با وضوح بيشتري نشان داد و به ديگر سازندگان مجموعههاي تلويزيوني آموخت كه ميتوان حتي با وجود كمبودها نيز، كيفيت بالاي كار را حفظ كرد و تلويزيون را همچون يك دانشگاه ديد كه بين خانوادههاي ايراني نفوذ فراواني دارد. نگاهي كه او و همكار ديرينش، بيژن بيرنگ، به مسائل اجتماعي داشتند از منظر روانشناسي بود و از طريق مجموعههاي نمايشي بسيار ديدني و جذابشان، در پي آموزش غيرمستقيم مهارتهاي زندگي به بينندگانشان بودند كه البته كاري است بزرگ، منحصربهفرد و تحسينبرانگيز.
«خانه سبز» تسلط رسام را در کارگردانی نیز ثابت کرد. روایت ساده و روزمره خانوادهای از طبقه متوسط شهری، واقعی بودن شخصیتها و آدمها، و بازیهای به یاد ماندنی خسرو شکیبایی، مهرانه مهینترابی، آتنه فقیه نصیری و رامبد جوان این مجموعه را به یکی از به یادماندنیترین مجموعههای پس از انقلاب بدل کرد. اين كار را به جرئت ميتوان يكي از بهترين سريالهايي دانست كه مهارتهاي زندگي، بهويژه مهارتهاي ارتباطي، را با زباني شيوا و هنرمندانه به مخاطب آموزش ميداد. هر چهارشنبه شب، بينندگان اين سريال شاهد روابط منحصربهفرد و بسيار سالم شخصيتهاي آن بودند، آدمهايي كه قهرشان هم شيرين بود و اگر از هم دلخور و ناراحت ميشدند، بلد بودند با صحبتكردن مسئلهشان را حل كنند. «خانه سبز» سرشار بود از مفاهيم و آموزههای مهم روانشناسي مثبتگرا که بهصورت عيني و مشخص، به بينندگان نشان ميداد كه چگونه ميتوان به طرزي صحيح عصباني شد، ناراحتيهاي خود را بروز داد، عاشق شد، در برابر ناكاميها و شكستها ايستاد، و همچنان سبز بود و سبز ماند. اغراق نيست اگر بگوييم «خانه سبز» با حضورش، رنگ خانههاي ايرانيان را سبز ميكرد و براي ساكنانشان درسهاي بزرگ زندگي به ارمغان ميآورد. اينگونه بود كه مسعود رسام به همراه یار همیشگیاش، بیژن بیرنگ، سالهای خاکستری دهههاي 60 و 70 را برای نسلی که کودکی و نوجوانیاش را در این دو دهه گذرانده بود کمی رنگین کرد.
مسعود رسام یکشنبه 10 آبان، پس از شانزده ماه دست و پنجه نرم کردن با سرطان خون، در ۵۲ سالگی کارنامه رنگینش را بر جای گذاشت و به ابدیت پیوست، و ما را با حسي نوستالژيك به گذشته نهچندان دورمان تنها گذاشت. در فقدان مسعود رسام، هر شب از تلويزيونمان شاهد پخش مجموعههاي نمايشياي هستيم كه به دليل محتواي سطحي و سخيفشان هيچ نكته آموزشياي براي بيننده ندارند، براي هيچ نسلي در آينده حسي نوستالژيك برنميانگيزند و البته با حضورشان، خانههايمان را هم سبز نميكنند.